درست دوسال پیش کتاب بیگانه را تمام کردم، آن روز ها عاشقش بودم اقای کامو را تشویق میکردم و حتی گاهی با او عصر ها یک فنجان چای مینوشیدم و راجع به نهیلیسم حرف میزدم، گپ زدن ها معرکه بود، گاهی حس میکردم
من اقای کامو هستم و بیگانه را من نوشتم، اما درست همین امروز وقتی کتابخانه ام را نگاه میکردم تا شاید کتاب ناخوانده ای پیدا کنم دستم بیگانه را قاپید و همانجا سرپا از نو شروع به خواندن کردم. کم کم حالم داشت از مورسو به هم میخورد دوست داشتم توی دادگاهش حضور پیدا میکردم و یا اصلا خودم گیوتین را روی گردنش رها میکردم، کتاب را بعد از سه ساعت سرپا ایستادن بستم ، توی مغزم یک فکر بود، اقای مورسو خود کامو است و من باید زود تر اعدامش کنم، در ذهنم این کامو بود ک مادرش را رها کرده بود و مرگش برایش بی اهمیت بود، کامو بود ک ماری رابازی میداد و کامو بود که مرد الجزایری را با پنج گلوله کشته بود، نور خورشید دروغ بود من به کامو مشکوکم فردا عصر که برای نوشیدن چای اینجا امد تمامش میکنم.
رقیه بصیرتی
برچسب:
نویسنده: حمید موسوی
تاريخ: سه
شنبه
16 شهريور
1395 ساعت: 6:25